تبليغاتX
تو بمان تا من بمیرم


تو بمان تا من بمیرم









رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

 

رفتم ، که داغ بوسه ی پر حسرت ترا

با اشک دیده زلب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم

 

رفتم مگو ، مگو ، که چرا رفت ، ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده ی خموشی و ظلمت ، چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

 

رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم زکشمکش و جنگ زندگی

 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

 

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراقغ شعله ی آتش زمن مگیر

می خواستم که شعله شوم سر کشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

 

روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 17:19  توسط   | 


 

خداوندا عزيزاني دارم که در اعماق قلبم

جاي دارند ، آنان شايسته ي محبتند و

يادشان مايه ي آرامش جان مي باشد


در ميان خلق آنان معدن خيرند و دارنده ي

 پاک ترين خصوصيات ، پس اي خداي من

آنان را اکرام کن و بر صفات نيک آنان بيفزا .

 
(الهي آمين)

 

(دوستان خوبم سال نو بر همه ي شما مبارک . دوست دارم به شما يه عيدي هر چند نا قابل بدم و دوست دارم بهم بگيد که به عنوان عيدي دوست داريد چه به شما بدم ؟ )

 


 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 11:34  توسط   | 


گفته بودم یه روز میرم تا منو باور بکنی

تا که بگردی دنبالم اما تو پیدام ننکنی

گفته بودم اگه برم تو دیگه تنها می مونی

تو غربت خاطره هام تا همیشه جا می مونی

گفته بودم ثانیه هات خالیه بی حضور من

سنگین واست تموم میشه شکستن غرور من

گفته بودم بدون من دنیا واست یه زندونه

خوشی باهات قهر میکنه چشات همیشه گریونه

گفته بودم که قلب تو تاب جدایی نداره

تنها می شی اما دلت هیچ کجا جایی نداره

گفته بودم رفتن من برات یه کابوس می مونه

شب سیاه لحظه هات حتی بی فانوس می مونه

گفته بودم که در به رد دنبال رد پام میای

اما بدون خیلی دیره من نمی خوام دیگه بیای

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386 ساعت 10:39  توسط   | 


به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است

حرفهایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود

من به آنان گفتم :

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایی به رفتار شما می تابد

و به آنان گفتم :

سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنان که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی ست

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند .

پی گوهر باشید

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید

و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ

به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخنهای درشت

و به آنان گفتم :

هر که در حافظه ی چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواد ماند

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد خواهد بود

آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند

می گشاید گره ی پنجره ها را با آه .

زیر بیدی بودیم

برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم ، گفتم :

چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟

می شنیدم که بهم میگفتند :

سِحرمی داند ، سِحر!

سر هر کوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد

خانه هاشان پر داوودی بود ،

چشمشان را بستیم

دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش

جیبشان را پر عادت کردیم

خوابشان را به به صدای سفر آینه آشفتیم
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386 ساعت 17:4  توسط   | 


تمام گوشواره هاي نقره اي آسمان بي ابر
تمام آدم برفي هاي بي شال و کلاه
مال تو و شيطنت همبازي افسانه هايت
مال تو و اولين کفشهاي زندگيت
من خيال پروازهاي بي خيالم
من ادامه ي کوچه ي سفيد زمستانم
که نغمه ي لرزان بال هايم را
که نام تمام جا پاهاي آشنا را
امشب کنار گهواره ي تو مي خوانم
چشمهايت را ببند

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386 ساعت 12:48  توسط   | 


دوست عزیزم تولدت مبارک

امیدوارم صد سال زندگی همراه با خوشی و موفقیت داشته باشی .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 ساعت 16:14  توسط   | 


یک اگر با یک برابر بود                               

معلم پای تخته داد میزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان

ولی آخر کلاسیها

لواشک بین خود تقسیم میکردند

و آن یکی در گوشه ای دیگر جوانان را

ورق می زد

با خطی خوانا بر روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین نوشت:یک با یک برابر است

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یک نفر باید بپا خیزد...

به آرامی سخن سرداد:                                                 

تساوی اشتباهی، فاهش و محض است

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد و

معلم مات بر جا ماند

و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود

و او با پوز خندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زر و زور به دامن داشت بالا بود

و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر داشت پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون چون قرص مه میداشت بالا بود

وان سیه چهره که مینالید پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسیم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفتخوران از کجا آماده میشد

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس آنکه پشتش زیر بار فقر خم می شد

یا که زیر ضربت شلاق له می شد

معلم ناله آسا گفت:

 

بچه ها در جزوه خویش بنویسید:

که یک با یک برابر نیست......

 

                                                              خسرو گتسرخی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 22:45  توسط   | 


                                                   شب سردي است، و من افسرده.

راه دوري است، و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده.

***

مي كنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدم ها.

سايه اي از سر ديوار گذشت،

غمي افروز مرا بر غم ها.

***

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني.

***

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ بر آرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريك است!

***

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

***

مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمي غمناك

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 16:55  توسط   | 


آري... گاهي اوقات عاشق مي شويم
و طوري عشق مي ورزيم كه گويا معشوق

 پاره اي از تنمان شده و هر لحظه او را به

 خود نزديكتر مي بينيم به طوري كه همه آينده

 خود را در وجود او خلاصه كرده و حتي گاهي

 اوقات زندگي بدون او را بدتر از جهنم مي بينيم

و گاهي اوقات دلمان آنقدر برايش تنگ مي‌شود كه

مي خواهيم او را از روياهايمان بيرون كشيده و در

دنياي واقعي در آغوش گرفته و به اندازه تمام عمر گريه كنيم...
دوستت دارم عزيزم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 14:39  توسط   | 


تا الان دل تنگ کسي شدي؟

اصلا ميدوني دلتنگي چيه؟

اونم ازبدترين نوعش؟

بزرگترين دلتنگي اينه که بدوني اوني که دوسش داري هيچوقت ماله تو نميشه.

 اينه که بدوني يه روزي ازکسي که دوسش داري بايد جدا بشي چه بخواي چه نخواي

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 12:1  توسط   | 


طلوع می كنی ازپشت كوهواره های هذیانیم ونگاهت رقص كنان بربوته بوته ی تنهاییم گل می كند می نشینی كنار شاخه ای سوسن وتنهایی قطره قطره می شود درغروب شرم دریائیت چه قدر عظیمی!!! ومن پیش ازاین تنها بودم باآسمانی همیشه شمالی وگیسوانی ریخته بردوش باد می دانی؟! این بار هم آمده ام با تمام عریانی روحم! با مشتی فریاد كاش دستم به پرواز می رسید آن وقت یك آسمان ستاره بارانت می كردم ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: ای شب، به پاس صحبت دیرین، خدای را! با او بگو حکایت شب زنده­داریم با او بگو چه می­کشم از دردِ اشتیاق شاید وفا کند، بشتابد به یاریم ای دل، چنان بنال که آن ماه نازنین آگه شود ز رنج من و عشق پاک من با او بگو كه مهر تو از دل نمي­رود هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 ساعت 18:1  توسط   | 


اسیر سرنوشت

قلبهای تنها

مرگ آرزوها

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386 ساعت 21:52  توسط   | 


وخداوند یک نفر را آفرید ، به نام تو و تو آمدی به دنیایی که همچون تو نداشت و هرگز هم نخواهد داشت و خدا خواست که برای من کسی مثل تو نشد و تو مثل هیچ کس باشی و خدا خواست که با یاد تو همیشه تنهاترین باشم و هر شب و هر روز و هر وقت که فکرش را بکنی با خاطره هایت خلوت کنم و بیا بخواب در رویاهای من و در آرزوهایم بیدار شو که من خیابان ساکتی هستم و پیوسته خواب قدم های تو را می بینم و بیش از این پنجره را چشم انتظار نگذار چرا که این پنجره مال من است و من در این پنجره می خواهم تو را بیابم به جان تو ای جان من خدا خواست .......و خدا خواست که من دوستت بدارم و چقدر زیباست که خدا بخواهد

دوستت دارم و از گفتن این حرف ترسی ندارم

من با تمام وجودم فریاد می زنم که تا ابد عاشق تو خواهم ماند

دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 2:51  توسط   | 


آري من بيمارم ، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگ است ، تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم تا فرا رسد اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند
ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم چه زماني فرا مي رسد وصييتي براي همگان بنويسم پس بخوانيد وصييت من را در اين دفتر عشق آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود
من سرطان دارم ، سرطان عشق دواي درد من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و مرگ به خاطر جدايي از عشق از وجودم محو شود .

 دوستت دارم.

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386 ساعت 15:34  توسط   | 


جفا و صلح انسانی در این عالم قدیمی شد

رفیق و مونس و همدم در این عالم قدیمی شد

نیاور بر زبان نامی از وفا ٬ از خیرش هم بگذر

وفا تنها نه در اینجا ٬ بلکه در عالم قدیمی شد

بخند تا می توانی زآنکه می ترسم

ببینم پس از چندی خنده هم قدیمی شد

بکن بر زیر دستان ظلم و جور امروز

که رسم دستگیری بر ضعیفان هم قدیمی شد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386 ساعت 9:7  توسط   | 


تقدیم به عشق ابدیم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386 ساعت 10:49  توسط   | 


من ریسمان محبت تو پاره می کنم                      

شاید گره خورد به تو نزدیک تر شوم

                                                  محتشم کاشانی

.......

غم از وحشت پوسیدن نیست

غم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

                                                           حمید مصدق

        تقدیم به یه دوست خوب

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ساعت 18:50  توسط   | 


مي نويسم مي نويسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت گريه اين گريه اگر بگذارد
گريه اين گريه اگر بگذارد با تو از روز ازل خواهم خواهم گفت
مي نويسم همه ي هق هق تنهايي را تا تو از هيچ به آرامش دريا برسي
تا تو در همهمه همرا ه سکوتم باشي به حريم خلوت عشق تو تنها برسي
مي نويسم مي نويسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت گريه اين گريه اگر بگذارد
مي نويسم همه ي با تو نبودن ها را تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببري
تا تو تکيه گاه اهل خستگي ها باشي تا مرا باز به ديدار خود من ببري
مي نويسم مينويسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت گريه اين گريه اگر بگذارد
گريه اين گريه اگر بگذارد
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386 ساعت 11:42  توسط   | 


سلام

همیشه تو وبلاگم چیزایی می نوشتم که دیگران خوششون بیاد اما حالا دیگه برای دل خودم مینویسم

میدونم داری این نوشته را می خونی

دوست نداشتم اینجوری از هم جدا بشیم

میدونم باز هم من اشتباه کردم همیشه فکر میکردم چطور ازت خدا حافظی کنم

اما حتی تو خواب هم نمیدیدم عزیز ترین کسمو بدون خدا حافظی ترک کنم

الان دارم سخت ترین ساعات عمرمو میگذرونم اینبار خیلی سخت تر شد

دفعه ی قبل راحت تر بود شاید به این خاطر که اینبار ناراحتت کردم

من زیادی تند رفتم می دونم

حرفت داره مغزمو می خوره این حرفت هیچگاه یادم نمیره

( حالا حرف خداحافظی  را نزن ناراحتم میکنه )

اما من خیلی بی انصافی کردم خیلی خیلی

من همش به خودم فکر کردم به خاطر راحتی خودم دلت را شکستم

ای کاش بهت قول نمیدادم که دیگه باهات حرف نزنم حتی ازت عذر خواهی نکردم

منو ببخش من خیلی بی انصافی کردم

امروز برام روز جهنمیی بود .

ایکاش....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386 ساعت 21:23  توسط   | 


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت 11:24  توسط   |